هفته ای که گذشت زیاد هفته خوبی نبود مخصوصا سه شنبش که نحس بود چون مثلا روز قبلش ولنتاین بود (هر چند که برا ما مثل روزای عادی ) امتحان شیمی داشتیم . بعضیا چرا اینقد بی مسولیت تشریف دارن مثلا معلم شیمی ما اومده فصل به اون سختی اسید و باز رو تو سه جلسه تموم کرده محض رضای خدا دوتا تمرین هم حل نکرده حالا چون سه شنبه هم امتحان بود گفتیم این هفته رو تمرین حل کنیم بمونه جلسه بعد که به خاطر دو تا شخص بی شخیص امتحان و دادیم حالا امتحان چ امتحانی یا خدا .
+ و چهارشنبه و پنشنبشم با کمی درس خوندن و اعصاب داغونی گذشت . سر یه نفر که منو مسخره خودش کرده یعنی دستم بهش برسه اولین حرکت تکواندو رو براش اومدم 60% درصد تا حالش جا بیاد بدونه که من مسخرش نیسم .
+ و جمعه که تا عصر با کتابا مشغول بودیم تا اینکه دخی دایی زنگ زد و گف پاشو بیا خونه ما .
منم که ( تعارف اومد نیومد داره ) قبول کردم پاشدیم رفتیم من همچنان درانجا هم کتاب به دست اونم گوشی به دست اخرش حوصلم سر رفت گفتم پاشو بریم آدم برفی درس کنیم با حرفای خانواده که بشینن سرجاتون میرین سرما میخورین و فلان حالا کیه که حرف گوش کنه رفتیم و دوسه تایی هم عکس گرفتیم خلاصه انقد خندیدیم و انقد ادا در اوردیم فک کنم همسایه هاشون کم مونده بود زنگ بزنه به خونشون که چه خبره اتفایی افتاده
خلاصه این بود داستان بنده .
میون این همه شلوغی فقط تویی تو قلبم . اینکه کل هفته رو با دلتنگی تموم کردم حکمتش رو نمیدونم
تلخ و شیرین...ما را در سایت تلخ و شیرین دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 74