روزمرگی ها

خرید بک لینک

امروز که دارم این نوشته رو مینویسم به تاریخ بیست و سوم برج دوم سال 1404 هس.

یکشنبه این هفته که رفته بودم کلاس طراحی اصلا به قدری ذهنم مشوش بود که تمرکز نداشتم از قضا هم با مربی که یه کم بحث رفاقتی داریم همش میگفت تو اصلا تمرکز نداری یه چیزیت هست اصلا یه خط ساده رو هم نمیتونی درس حسابی بکشی چیزی نتونستم گفت برو ذهنتو آروم کن ،اومدم خوابگاه یه برگه آ3 رو کامل خط خطی کردم اما بازم چیزی تغییر نکرد من همونم با ذهن درگیر و روحی خسته . از آینده نامعلوم از شرایطی که مثل سیاه چاله توش گیر افتادم .

کِی و کجا قراره به آرامش برسم؟ علی(داداشم) زنگ میزنه صدام بغضی میشه طبیعتا هرکی باشه از صدای آدم میفهمه دیگه گرفته ای یا رو به راه.

همش به این فک می کنم یعنی قراره به هدفام برسم حداقل به خاطر علی ، این بچه همه زندگیشو به خاطر من گذاشته وسط. 10 سال تمامه هر کی هرچیزی درمورد من بهش گفتن ذره ای اهمیت نداده از نزدیک و از دور مثل بابام هوامو داشته .

......

خدایا آخر و عاقبت همه مارو بخیر کن .

× سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۴ × 11:13 × شادی ×

تلخ و شیرین...

ما را در سایت تلخ و شیرین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: شنبه 8 آذر 1404 ساعت: 3:20

صفحه بندی